تبليغاتX
نانی

نانی

خدا!

الان تنها چیزی که ازت می خواهم اینه که این استرس لعنتی رو از وجودم حدفش کنی داره می کشتم!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 20:39  توسط نانی  | 

دچار افکار مالیخولیایی شدم.اصلا محیط کار اون چیزی نیست که تصور می کردم.راستش نمی دونم حق دارم انقدر حساس بشم یا نه؟؟؟؟منظورم حساس شدن به جنس مذکر هست.مثلا همه اش گیر دادم که راننده ام جوون هست.همه جا هم میشینم می گم این جوون هست و من این رو نمی خواهم.خوب من بد بخت بیچاره با یه راننده ی جوون لات و لوت می رم بازدید همه اش توهم می زنم که ممکن هست برام حرف در بیارن.راستش یه ذره ترسناک هم هست مثلا یکی از روستاهایی که برای بازدید می روم ۴۰ دقیقه فاصله اش هست .مسیرش هم پیچ در پیچ و پشت کوه هست.یا اینکه امروز که با یه نیروی ستادی برای بازدید رفته بودم یه مرد جوون هست خدود ۳۵~۳۶ البته زن و بچه داره.به من میگه خانوم خ از روز اولی که دیدمت مثل خواهرم می خواستمت.تو هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

داشتم شاخ در می اوردم.بعد برگشته از سیر تا پیاز زندگیم می پرسه بابات چی کاره اس چند سالشه؟؟؟؟؟چند تا بچه این؟؟؟؟خونتون کجاست؟ارشد مامایی نخون.من هم می خواهم یه چیز دیگه بخونم.ما نمیگذاریم تو اینجا بمونی می یاریمت تو ستاد و ...................................... .کلا زده به سرم.!ا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 20:12  توسط نانی  | 

امروز دقیقا یک ماه و یک روز هست که من میروم سر کار و استخدام دولت شدم! خود خود امروز هم با یکی از همکار هام که سمتش از من جلوتره بحثم شده.راستش حالم از بعضی کارها به هم می خوره .اونی که جای من بود قبلا اصلا و ابدا کارش رو درست انجام نداده تازه کارمند نمونه هم انتخاب شده!!!!!!!!!!!!!!!!!! .صرفا به خاطر اینکه روابطاتش با بقیه خوب هست.یعنی این که می گن تو ایران روابطات همه چی رو تعیین می کنه درسته درسته!!!!تا ادم خودش نره از نزدیک نبینه لمس نکنه نمی فهمه.

این هم از اوقات تلخی امروز من!

راستش الان فقط خود خود خدا می دونه چقدر ناراحتم!از دست این زنیکه ی احمق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 19:0  توسط نانی  | 

عا شق شدم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 23:4  توسط نانی  | 

میدونی!

عشق اونه که همیشه منتظر صدای کفشهاش باشی.عشق اونه که کنارش بهت احساس ارامش و شادی دست بده.عشق اونه که طرفت حتی اگه چشماش وزغی باشه اگه دندوناش رو هم باشه اگه دهنش بو بده اگه موهاش سفید باشه اگه پاهاشو کج و کوله برداره باز هم فکر کنی بهترینه!!!!!!!!!!!

اگر روزی عاشق بشم با صدای بلند داد می زنم.به همه می گم که عاشقشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 18:9  توسط نانی  | 

خاله زنکی

من دلم خیلی گرفته.برای اینکه دیروز به یه دوستی چندین ساله پایان دادم.البته خیلی وقت بود که می خواستم این کار رو بکنم.ولی قسمت نشده بود.

این ادم که می گم یه ادم فضول .......حتی از شمسی خانوم محله ی شما هم فضول تر کار اگاه حتی از علوی هم کار اگاه تر و البته باز پرس نمونه ی کشور هم بود.همچین حرف رو می گذاشت تو دهن ادم که می موندی از کجا خوردی.من فکر می کنم یکی از دلایل بد بیاری های من تو زندگیم اون بوده.انقدر که همه اش چشمش دنبال من بود و انرژی منفی می داد .همه اش فکر می کرد حتما من یه چیزی می شم اون جا می مونه خولاصه که تموم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 10:18  توسط نانی  | 

سحرخیز

من با این ضرب المثل سحر خیز باش تا کامروا شوی خیلی موافقم.کلا روز هایی که صبح زود بیدار میشم خیلی حالم بهتره .یعنی اگر یه روزی ۱۰ صبح بیدار شم هم خیلی استرس می گیرم هم اینکه فکر می کنم کل دنیا پیشرفت کرد و من جا موندم.خلاصه اینکه حس خیلی خوبی دارم وقتی زودتر از همه بیدار می شم چای دم می کنم اشپز خونه رو مرتب می کنم و بعدش می یام وبلاگ می خونم و تا اخر.الان هم دارم می رم کلاس .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 9:56  توسط نانی  | 

دیگر نمی دانم با این هوای سوزان تابستانی که خدا شاهد است لنگه اش را در تمام ۲۷ سال زندگی ننگینم ندیده ام چه کنم .صحبت کولر و این وسایل لوکس را نفرمایید که اینها فقط متعلق به قشر مرفه جامعه است و ما را چه به این ناپرهیزی ها و البته این روز ها یکی از دلمشغولییهای ددی اینجانب نشان دادن قبوض برق و گاز به همسایه هاست تا دل انها را بسوزاند بابت سی تومن پول گازمان و ۷~۸ تومان پول برقمان.

دیگر اینکه بانو فرانگیز به من چه که بچه ی شما ۶دستگاه آپارتمان ۵ تا خودرو چندین قطعه زمین دارد.تو رو خدا دست از سر کچل من بردارید.گذشت اون دوران جاهلیت که من ممکن بود شوهر کنم .تازه من یک دانه پنت هاوس یک دانه ویلا در انگلستان یک دانه کشتی تفریحی در استانبول بسم است نمی خواهمتانننننننننن .پسر تو را با اون توصیفی که ددی کرده نمی خواهم .من هر قدر هم که لنگ دراز باشم دیگر غول بیابان نیستم که مرا هم قد و غواره ی بچه ات می خوانی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 11:28  توسط نانی  | 

بابا شاه

من عاشق بابا شاهم .خیلی با مزه است مخصوصا تو این سری اخری که آل شده بود و رفته بود نوه ی خودش رو بدزده ."من ال هستیم اومدم بچه رو بدزدیم".

خدا چی می شه من یه ماشین ببرم این همه پول خرج کردیم سریال رو به صورت حلال تماشا کردیم حداقلش یه پراید هست که .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 23:53  توسط نانی  | 

آبکی

دلم یک رمان ابکی می خواد.از اونهایی که دختره و پسره همدیگر رو تو دانشگاه می بینند بعد پسره عاشق دختره می شه بعد از شانسش دختره نامزد داره و....... .ترجیحا نویسنده اش فهیمه خانوم باشه  نویسنده ی محبوب قشر نوجوان. یه کتاب گرفتم به نام عشق در زمان وبا ۱۰۰ صفحه خوندم ولی دیگهنمی تونم ادامه بدم احساس می کنم استعدادم رو از دستدادم یا هر چی استعداد کتاب خونی داشتم دارم صرف وبلاگ خوند می کنم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 9:30  توسط نانی  |